خوراک
ارسال ها
دیدگاه ها

دیشب ما دو تا مامان و بابا شدیم! مامان و بابای یه دختر کوچولوی یک سال و نیمه؛ اینجا روایت مامان و بابا شدنمون رو از زبون همسر جان می خونید:

ترنجنامه

دیشب خونۀ عباس و فاطمه بودیم، به مناسبت تولد عباس با سه ماه تأخیر. دخترشون ترنج (یا همون ترنج‌سادات) یک سال و نه‌ ماهشه.

Toranj (5)

من اواخر سه بار ترنج رو دیده بودم، و هیچ باری خیلی باهام دوست نشده بود. اما این دفعه وضع فرق می‌کرد. کلی از وقت من و آمنه به بازی با ترنج گذشت. ترنج مقادیری صحبت می‌کنه – بیشتر با تک‌کلمات یا با جمله‌های خیلی کوتاه. مثلاً «پوپه… کوش؟» که یعنی «توپه کوش؟» و بعد «مُب!» که یعنی «آها! زیر مبله». نکتۀ خیلی جالب در حرف زدنش اینه که به مردها می‌گه «بابا» با «باباش» و به زن‌ها می‌گه «مامانش» یا  «مامانه» یا «مامان»! خب تقصیرش چیه؟ مفهوم زن و مرد رو با استفاده از مامان و باباش (و بلکه مامان‌بزرگ و بابابزرگش) انتزاع کرده، و در این صورت بهترین کلمه‌ها، همون مامان و بابا هستن!

 

این دخترخانم ما رو برد اتاقش، و گفت «برق!» که یعنی «چراغ رو باید روشن کنیم». بعد گفت «باس!» و بعد کمد رو باز کرد و دونه‌دونه اسباب‌بازی‌ها و عروسکاش رو به ما نشون داد. عروسکاش رو بیشتر از همه به این دلیل دوست داره که می‌شه انداختشون بالا! عروسک رو بهمون می‌داد، می‌گفت «بالا!» و با دستاش نشون می‌داد که باید عروسکه رو پرت کنیم بالا!

روی در کمدش، چند تا تکۀ چوبی دایره‌ای خوشرنگ چسبیده، که ترنج چند بار مثلاً کندش و داد من و آمنه بخوریمش، و ما هم طبعاً اوامرش رو اجرا کردیم!

بین اسباب‌بازیاش، یه جورچین بود که تعدادی جونور داشت: گورخر و گوریل و شیر و … . هر تکه رو بر می‌داشت، می‌گفت «کوش؟» بعد تکۀ دومش رو پیدا می‌کرد و می‌گفت «ایناش!».

برای ترنج یک‌ عدد سی‌دی تپلی هم خریدیم. به نظر می‌رسه خوشش اومده، چون سه بار از سر تا تهش رو براش پخش کردیم؛ نه اینکه همۀ مدت در حال نگاه کردنش بوده باشه، اما وقتی تموم می‌شد، اصرار می‌کرد که براش دوباره بذاریمش! براش یه «حسنی نگو یه دسته‌گل» (چاپ ۱۳۹۰ با شمارگان ۳۰هزار نسخه) هم خریدیم، که البته قبلاً داشته ولی معلوم نیست معدوم شده یا به کسی هدیه دادنش. براش هر صفحه رو که می‌خوندم می‌گفت «بعدی!». 

Toranj (6)

دیگه اینکه، آمنه بهش نارنگی می‌داد بخوره. ترنج هر تکه نارنگی رو امتحان می‌کرد، می‌گفت «ترشه» و بعد دوباره می‌ذاشتش در دست آمنه. بعد که مطمئن شد همه تکه‌ها ترش هستن و چاره‌ای نیست، شروع کرد به آبگیریشون! می‌ذاشت دهنش، آبشون رو می‌گرفت و باقیموندۀ نارنگی بیچاره رو می‌داد آمنه! گاهی هم  از سر مهمون‌نوازی، همون باقیمونده‌های جویده‌شده رو می‌داد آمنه که بخوره!

Toranj (2)

راستی! ترنج بلده با آی‌پاد لمسی کار کنه! وقتی آی‌پاده باتریش خالیه، می‌گه «شارژ!». دیشب خودش رفت آی‌پاد رو وصل کرد به سیم شارژر، یه کمی منتظر شد و دوباره برش داشت. روشنش کرد، روی برنامه‌های مختلفش گشت و یه بازیش رو انتخاب کرد و شروع کرد به بازی!

Toranj (4)

ترنج با آی‌پاد بازی می‌کند

بین «نه» و «آره»، ترنج تقریباً فقط از اولی استفاده می‌کنه، و البته این برای کسانی که عباس رو خوب می‌شناسن، کاملاً طبیعیه. D:

Toranj (1)

 

کم کم روزهایمان سالگرد می شوند….

حالا یک سال از اولین پیاده روی مناسبت دارمان گذشته، پیاده روی به مناسبت “مناسبت”! شنبه روزی بود و دکتر گویا به دیر سر کلاس رفتن دانشجوی سر به هوای ترم یکی عادت داشت. کنار گلخونه نشسته بودیم و من چیزبرگر می خوردم و تو لابد ژامبون تنوری. و بعد طی یک مراسم باشکوه، و بعد از مدت ها انتظار(!)، از من خواستگاری کردی و من فقط خندیدم؛ حیف آن همه جمله ی ازقبل پشت سرهم مرتب شده ی تو، شاید هم نه، این بار استثناءً خودم بودم که می خندیدم نه دلقک درونم….. و بعد از بین چهارعکس، “هرچهارتاش” را انتخاب کردم؛ مثل بچه ها!

و بعد نوبت کلاس دکتر منیری بود که تشکیل نشود و  سه نفری راه بیفتیم قدم زنان سمت چمران. نزدیک پله ها، وقتی لیلا حرف می زد، چه مهارتی به خرج دادی تا اشاره کنی که “بی آر تی نه! راه ما از کنار پیاده رو …” و من با چه مشقتی خنده ام را خوردم و سرم را به نشانه ی تایید حرف لیلا(!) تکان دادم….

یادگار غرب: هوای تاریک بود و آرام آرام راه می رفتیم و بلند بلند حرف می زدیم و باز هم خوب نمی شنیدیم. از تدریس مجموعه ها می گفتی و من از تدریس ترکیبیات؛ خیلی خیلی عاشقانه! و بعد رسیده بودیم به سعادت آباد که حرف رسید به خاطره های تلخ، حالا نوبت گریه هایی بود که راحت تر از خنده ها خورده می شدند، ولی نه خیلی راحت تر…..

از این جا بود که چهار ماه زندگی یواشکی ما رسماً شروع شد….

دوباره به پاییز رسیدیم، حالا هر چهار فصل سال را کنار هم گذشته ایم….

پ.ن:

کارمون دراووووومد، حالا هی هر روز  هر روز باید سالگرد بگیریم!!!!!!

….ِ درون!

اولین جلسه ی درس روانشناسی بود و همسر جان برای اینکه من خیلی غریبی نکنم و دلم تنگ نشه (!) باهام اومد سر کلاس. برنامه‌ی این جلسه‌ی کلاس این بود که دو گروه بشیم و ما از فهم ابزاری دفاع کنیم و گروه مقابل از فهم رابطه‌ای (با بیان خیلی ساده، فهم ابزاری یه چیزیه مثل حفظ کردن فرمول‌های ریاضی، و فهم رابطه‌ای شبیه چیزیه که بهش معمولاٌ می‌گن درک مفهومی). یک ربع فرصت داشتیم که گروهی حرف‌هامون رو یکی کنیم و بعد پنج دقیقه وقت داشتیم که به نوبت موضوع مورد دفاعمون رو معرفی کنیم و بعد به اشکالات رقیبمون جواب بدیم. بهزاد کنار گروه ما نشسته بود و استاد محترم هم کنار گروه مقابل. و موقع بحث کلی می خندیدیم وقتی داشتیم سعی می کردیم برای دفاع از چیزی که قبولش نداشتیم حُسن می تراشیدیم.

بعد از این که فهم رابطه ای توسط حریف معرفی شد، پای تخته رفتم و به نمایندگی از گروه، فهم ابزاری رو معرفی کردم، یه قسمت مهم از حرفم این بود که “یکی از محاسن این جور یاد دادن ریاضی اینه که اعتماد به نفس بچه ها بیشتر می شه، چون زود از پس حل کردن مسئله ها برمیاند.” استدلال های دیگه ای هم اقامه کردیم البته، که همگی با صلابت خاصی ذکر می شدند!

حالا قسمت تقریباً دور از انتظار کلاس شروع شد، همون برنامه ی قبلی بود فقط باید جاهامون رو عوض می کردیم! و این تازه قسمت خنده‌دار ماجرا بود، موقع بحث درون گروهی، همه ی استدلال‌های قبلی خودمون رو به نحو دندان‌شکنی جواب می‌دادیم و قاه قاه می‌خندیدیم و استدلال های اضافه تری هم برای دفاع از این نوع فهم می آوردیم. بعد نوبت ما شد که این بار فهم رابطه ای رو معرفی کنیم، بعد از یه معرفی اجمالی، با اعتماد به نفس زیاد گفتم “یکی از محاسن این جور یاد دادن ریاضی اینه که اعتماد به نفس بچه ها بیشتر می شه!” بعد از این که بهت آنی افراد حاضر در کلاس شکسته شد، خنده توی کلاس منفجر شد، وقتی امواج انفجار فرونشست، جمله ام رو با همون لحن ادامه دادم که “چون این جور یاد دادن، جرئت مواجهه با مسائل جدید رو بهشون می ده، کاری که توی فهم ابزاری خبری ازش نیست.”

پ.ن: در راه برگشت، یه کم درباره ی این که وقاحت ما آدم ها حد و حصری داره یا نه حرف زدیم که نظر هردومون به نوعی این بود که نداره. در بین این بررسی بین راهی، همسرجان جمله ی قصاری گفتند که بسی خنده شد و انگیزه ای شد برای نوشتن پستی با عنوان همان جمله ی قصار؛ این پست همان پست است ولی عنوان به درخواست همسر جان و بنا به مصالحی(!) کمی تا قسمتی سانسور شد.

انگار همیشه این جوری است:

 

بعدها که نگاه می کنم،

روزهای سخت تر،

روزهای بهتری بوده اند!”

 

و حالا، روزهای من به شکل بدی سهل شده اند،

باید به فکر باشم؛

باید قبل از این که سختی روزها آدمم کند،

دستی بجنبانم، فکری و دلی!

باید حکم سطر اول را

-قبل از این که بی “انگار” بشود-

هرچه زودتر نقض کنم…..

 

پ.ن: این چند ماه، به فکر بودم که قبل از گذاشتن هر نوشته ای در اینجا، دعوت دو دوست را اجابت کنم برای نوشتن. ولی مدت ها بود دستم با نوشتن غریبه شده بود و فکرم با خواندن! کم کم دارم سعی می کنم با دوز کنترل شده(!) خواندن و نوشتن و فکر کردن و …. را وارد زندگی ام بکنم. وقتی درمان، به مرحله ی نوشتن پست های طولانی رسید، با عذر تاخیر، دعوت دو دوست نازنین را لبیک خواهم گفت!

جبر و اختیار

پرواز می کرد،

 در اوج آسمان

با خودش فکر کرد

می تواند به هر جا که بخواهد برود

تا هر جا که بخواهد اوج بگیرد

بی هیچ قید و بندی.

ناگهان

بند بادبادک بریده شد!

بادبادک

مُرد….

نوستالژی

مدتی است فکر می کنم

بعد از این

ایستگاه های اتوبوس شهر،

صندلی های خالی مترو،

همین خیابان های خیلی معمولی،

و حتی بیسکویت های کرمدار،

معنایی بیش تر خواهند داشت!

آن قدر که گاهی

فکر می کنم این ها، همگی،

چه بهانه های خوبی اند

برای تنها تنها گریستن!

فکر!

ساعت شش، داخل نماز خانه ی دانشکده، با خودم فکر می کنم که ” ما نه فقط اسیر رشد نکردگی مان، که بیشتر اسیر رشد کردگی های نامتوازن مان هستیم.” بعد یاد خیلی از چیزها می افتم. بعد می پرسی “چی گفتی؟” و من فقط یک جواب دارم که بدهم: “فکر؟!” ;)

مرگ

یک روز صبح زود،

چشم هایم را که باز می کنم،

با خودم فکر می کنم:

“عجب خواب زیبایی!”

و بعد،

نمی دانم!

شاید خواب خوبم را به فال نیک بگیرم،

و لبخند بر لب روزم را شروع کنم.

 شاید هم

در حسرت زیبایی هایی که فقط یک خواب بودند،

بنشینم و هق هق گریه کنم.

نمی دانم!

ولی یک روز، صبح زود

بیدار می شوم،

از یک خواب خوب!

جمله سازی

آبان

خنده

مهر

فردا

نگاه

ترس

شعر

تو

دیوانگی

آرامش

زندگی

خدا

….

حالا با این ها یک جمله بنویس!

حفاظت شده: بی مقدمه گی!

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


ارسال های قدیمی تر »